تبليغاتX
سکوت دل
 
بدون عشق آدمها شبیه سایه ای سردند ، مرا اینجا میان سایه ها نگذار می ترسم
   
  يكى در پيش بزرگى از فقر خود شكايت میكرد و سخت میناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمی ‏كنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه میکنى؟
گفت: نه.
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز.
بزرگ گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكايت دارى و گله می کنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوشبخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود میبینى. پس آنچه تو را داده ‏اند، بسیار بیش‏تر از آن است كه ديگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى؟!!!
 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

* خرگوشها و طوطي ها بدون نياز به چرخاندن سر خود قادرند پشت سر خود را ببينند.

* هيچ پنگوئني در قطب شمال وجود ندارد.

* مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.

* كانادا يك واژه هندي به معني "روستاي بزرگ" ميباشد.

* يك اسب در طول يك سال 7 برابر وزن بدن خود غذا مصرف ميكند.

* قلب والها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد.

* چيتا قادر است در حداكثر سرعت خود گامهايي به طول 8 متر بر دارد.

* شامپانزه ها قادرند مقابل آينه چهره خود را تشخيص دهند، اما ميمونها نميتوانند.

* عمر سنجاقكها تنها 24 ساعت ميباشد.

* يك خرس بالغ قادر است با سرعت يك اسب بدود.

* اسبها قادرند در حالت ايستاده بخوابند.

* كانگروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند.

* رشد دندانهاي سگ آبي هيچگاه متوقف نميگردد.  

* آيا ميدانستي هر عنكبوت تار ويژه خود را دارد و هيچگاه تارهاي آنها به هم شبيه نيستند.

* آيا ميدانستي که رودي در كامبوج شش ماه سال از شمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد.

* آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم، برابر هشت وجب دست خود اوست.

* آيا ميدانستي که سريع ترين عضله بدن انسان زبان است.

* آيا ميدانستي که شبكه چشم 135 ميليون سلول احساس دارد كه مسووليت گرفتن تصاوير و تشخيص رنگها را بر عهده دارد.

* آيا ميدانستي که بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد.

* آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است.

* آيا ميدانستي طول رگهاي بدن انسان پانصد و شصت هزار كيلومتر است.

* آيا ميدانستي که تنها موجودي كه ميتواند به پشت بخوابد، انسان است.

* آيا ميدانستي چشم سالم انسان ميتواند ده ميليون رنگ را مختلف را ببيند و آنها را از يکديگر تميز دهد.

* در شيلي منطقه ای صحرايي وجود دارد، كه هزاران سال است در آن باران نباريده است.

* هر 50 ثانيه يک نفر در دنيا به بيماري ايدز مبتلا ميشود.

* زرافه ميتواند با زبانش گوشهايش را تميز کند.

* اگر همه يخهاي قطب جنوب آب شود، بر سطح آب اقيانوسها هفتاد متر اضافه مي شود و در اين صورت يک چهارم خشکيهاي کره زمين زير آب ميرود.

* كبد يا جگر تنها عضو داخلي بدن است كه اگر با عمل جراحي قسمتي از آن برداشته شود، دوباره رشد ميكند.

* ميزان انرژي كه خورشيد در يك ثانيه توليد ميكند، براي توليد برق مورد نياز تمام كشورهاي جهان به مدت يك ميليون سال كافي است.

* آيا ميدانستي که زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد.

* آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند، كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.

* آيا ميدانستي که جنين بعد از هفته هفدهم، خواب هم ميتواند ببيند.

* آيا ميدانستي که زرافه ايستاده وضع حمل مي‌كند و نوزادش از فاصله 180 سانتي متري به زمين ميافتد.

* آيا ميدانستي که 1300 كره زمين در سياره مشتري جاي مي گيرد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
   

در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردند كه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

  

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

به زودی بر می گردم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 افسوس مي خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار مي آيد ؟...آمدي در سرماي زمستان... به سردي زمستان بودي..... به غم انگيزي  شبهاي تنهايي.....  به خشکي برف  ...مي روي..... بهار مي آيد ...به نظر معامله خوبي  است....اميد آن دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ...چه اميد مبهمي...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند...

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى


شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى


لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن


خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى


روى میز خالى من، صفحه باز حوادث


در ستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 

مشکلات وقتی به وجود می آیندکه تمام تمرکزمان بر

 روی هدفمان نباشد

 

کسی غير از تو نمونده اگه حتی ديگه نيستی
همه جا بوی تو جاری خودت اما ديگه نيستی
نيستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه
آخرين ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمی گردی آخر قصه همينه

می شکنم بی تو و نيستی
به سراغم نمی آيی که ببينی
بی تو می ميرم و نيستی
تو کجايی تو کجايی که ببينی

شب بی عاطفه برگشت ، شب بعد از رفتن تو
شب از نياز من پر ، شب خالی از تن تو
با تو گل بود و ترانه ،با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد بی تو پژمرده شد آواز
آخرين ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمی گردی آخر قصه همينه

می شکنم بی تو و نيستی
به سراغم نمی آيی که ببينی
بی تو می ميرم و نيستی
تو کجايی تو کجايی که ببينی

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 

متشکرم


برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.
برای همه وقت هایی که به من جراْت و شهامت دادی.
برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی.
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.
برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.
برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.
برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.
برای همه وقت هایی که گفتی دوستت دارم.
برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.
برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.
برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.
برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.
برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی

 

 

روز عشق ایرانی (سپندار مذگان) بر همه عاشقان مبارک 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

    

 

من کیم عاشق و سرگشته لحظه های تو
تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو
آره امشب شب میلاد قشنگه یار من
شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من
                                                                       
کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من
جونمو هدیه کنم فقط باشی تو یار من
آره امشب شب میلاد قشنگه یار من
شب میلاده ولی تو نسیتی در کنار من

 

تولدت مبارک ای تو به دل نشسته

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 

           وبلاگ سکوت دل یکساله شد

 

 

مدت زيادي از ازدواجشان مي گذشت و طبق معمول، زندگي فراز و نشيب هاي خاص خود را داشت. يك روز، زن كه از ساعات زياد كاري شوهر عصباني بود و همه چيز را از هم پاشيده مي ديد زبان به شكايت گشود و باعث نا اميدي شوهرش شد.

مرد پس از يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي در دست به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هر آن چه را كه باعث آزارشان مي شود بنويسند و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر كنند.

زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اين كه سر خود را بلند كند، شروع كرد به نوشتن. مرد نيز پس از نگاهي عميق و طولاني به همسر، نوشتن را آغاز كرد.

يك ربع بعد با نگاهي به يكديگر كاغذها را رد و بدل كردند.

مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايت خيره ماند، اما زن با ديدن كاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ را پاره كرد. شوهرش در هر دو صفحه اين جمله را تكرار كرده بود:

 

                                                     دوستت دارم عزيزم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

مرد جواني كه مي خواست راه روحاني را طي كند به سراغ كشيشي در صومعه اسكتا رفت.
كشيش گفت: تا يك سال به هركس كه به تو حمله كرد پولي بده.
تا دوازده ماه هركس به جوان حمله ميكرد جوان پولي به او مي داد. آخر سال رفت تا گام بعد را بياموزد. كشيش گفت:
به شهر برو و برايم غذا بخر.
همين كه مرد رفت پدر خود را به لباس يك گدا در آورد و از راه ميان بر به كنار دروازه شهر رفت.
وقتي مرد جوان رسيد پدر شروع كرد به توهين كردن به او. جوان به گدا گفت:"عالي است!
يك سال تمام مجبور بودم به هركس كه به من توهين مي كرد پولي بدهم اما حالا مجاني فحش مي شنوم بدون آن كه يك پشيز خرج كنم."
پدر روحاني وقتي صحبت جوان را شنيد رو نشان داد و گفت:
براي گام بعدي آماده اي چون ياد گرفته اي به روي مشكلات بخندي.


 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
   
۷ آبان، روز كوروش بزرگ پايه گذارتمدن ايران،خجسته باد
 

و چنين گفت ابر مرد كارنامه (تاريخ) ايران:

فرمان دادم تا كالبدم را بدون گاهوك (تابوت) و موميايي به خاك بسپارند، تا پاره هاي تنم خاك ايران را درست كند.

 

 

 

و آيا مي دانيد؟

واژه شاهراه از راهي که پادشاه کوروش بزرگ ميان سارد پايتخت کارون و پاسارگاد بنیاد کرد گرفته شده است. 

پادشاه کوروش بزرگ در شوروي پیشین شهري ساخت به نام کورپوليس که خجند امروزي نام دارد.

پادشاه کوروش بزرگ پس از پیروزی بر بابل به پرستشگاه مردوک رفت و براي نشان دادن نیکی و دوستی به بابلي ها به خداي آنان ارج نهاد و در همان پرستشگاه که بيش از 1000 متر بلندي داشت تاج گذاري کرد.

پادشاه كوروش بزرگ پس از گرفتن بابل 25 هزار يهودي برده را که در آن شهر بر زير يوغ بردگي شاه بابل بودند آزاد کرد.

نخستین هنرستان در ايران بدست پادشاه کوروش بزرگ در شوش براي آموزش كار و هنر ساخته شد .

ديوار چين با بهره گيري از ديواري که پادشاه کورش بزرگ در اواختر (شمال) ايران در سال 1194 ايراني (اكنون 3745)، براي جلوگيري از تاخت تیره های اواختري ساخت، ساخته شد.

نخستين سامانه (سيستم) بکارگرفتن كشوري به گونه لشگري و ستادي براي دوره 40 سال کارکردن و سپس بازنشستگي و گرفتن ورستاد (مستمري) همیشگی را پادشاه کوروش بزرگ در ايران پايه گذاري کرد.

 

 

 

 و نخستين فرمان (منشور) آزادي جهان از او:

كوروش، منم شهريار روشنايي
 
براي من كه برادر بينايان و اندوه خوار خستگانم
زنان به جاليز و آموزگاران به ‌آموزشگاه و سواران به دشت و بیابان يكي ست
 همه خان و مان من اند.
من كوروشم و تنها رهایی جهان به آرامشم باز خواهد آورد
 
من پسر پادشاه انسان و پرچم دار مردمانم
دليري و دانايي
دارایی هميشگي مردم من است
و من با همدلي مردمانم بود
كه كاريزها و رودها را روان كرده ام
و بندها ساخته و شهرها برپا كرده ام
و من براي شما  بوي خوش و خواب آرام و زندگي زيبا
...
براي شما، مردمان بزرگ آرزو ميكنم.
 
من كوروشم
پسر ماندانا و كمبوجيه كه با شما سخن ميگويم
سرانجام شادماني از آن شماست
و او كه شادماني مردم من را نمي خواهد از ما نيست
 او برده بي مزد اهريمن است
 
زنان ميهن من بزرگوار و برازنده اند
خان و مان مردم من
شادمان و سترگ است
پدران ما دانا و فرزندان ما دليرند
بدين ‌نشان هرگز شكست نخواهيم خورد
بدين ‌نشان هرگز فريفته نخواهيم شد

من كوروشم شاه شاهان شما
و من اين سنگ نوشته را به نوترين ‌دبير‌ه (خط) خداوند نوشته ام
نوشته ام تا داد بر نژاد آدمي فرمان براند
 

"با تشکر از گروه مارشال مدرن"

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.


و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

 در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.


اولی ، تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.


تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.


پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، بلکه چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند



 وقتی احساس می کنی قابل بخشش نیستی
براي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند



 وقتی فکر می کنی همه چیز پنهان است

و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند



  وقتی به انتها می رسی و گمان می کنی
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند



وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

پيش از اينها حال ديگر داشتــــم
هر چه می گفتند باور داشتــــم

پيـــــــر ها زهـــر هلاهل خورده اند
عـــشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقيل و مرتضاســت
آهن تفتيدۀ مـولا کجاســــــــــت

نـــه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بيت المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نيستـی
آگه از سر شقايق نيستـــــــــی

غــرقه در دريــا شدن کار تو نيست
شيعــه ی مولا شدن کار تو نيست

در صفوف ايستاده بر نمـــــــــــاز
ابـــن ملجمـــها فراواننـــــد بــــاز

دستـــــها را باز در شبهای ســـرد
هــــا کنيد ای کودکان دوره گـــــرد

مژدگانی ای خيابان خوابــــــــهــا
ميرســـــد تـــــه ماندۀ بشقابهــا

سـر به لاک خويش برديم ای دريغ
نـــــان به نرخ روز خورديم ای دريغ

صحبت از عدل و عدالت نابجاست
سود در بازار ابن الوقتهاســــــــت

گيـــر خواهد کرد روزی روزيــــــت
در گــلوي مــال مردم خوارهـــــــا

من به در گفتم وليکن بشنونـــــد
نکته ها را مو به مو ديـــــوارهــــا




شاعر:"خليل جوادی"

 


 در شب آرزوها چه آرزویی دارید؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

اشخاص بر چهار نوعند

 

او که نمی داند و نمی داند که نمی داند او احمق است .................... ترکش کن

او که نمی داند و می داند که نمی داند او طفل است ................ به او اعتماد کن

او که می داند و نمی داند که می داند او خواب است ...................... بیدارش کن

او که می داند و می داند که می داند او عاقل است ....................... پیرویش کن

 

"از کتاب فلسفه حیات"

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
   

 پیام زرتشت:

 

خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و

شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، برهیچ چیز غالب نخواهد شد.

 نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کـرداری را بـــــا

 ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگـان

 هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم کــه هیـــچ

 نیایشی نیست که ازجان و دل برآید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن،

 دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید. تنها راه رستگار

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

انسان خود خالق سرنوشت خود است.باید باورها را عوض کرد، اندیشه ها را از نـو ساخت. می توان به گونه ای دیگر هم زندگی کرد.ما محکوم به این زندگی نیستیم، می توانیم به گونه ای دیگر زندگی کنیم.

 

هرجا که هستیم و هرطور که زندگی می کنیم ، می توانیم به سکو هــای بالاتـــر موفقیت و سعادت عروج کنیم و زیباتر و موفق تر زندگی کنیم . زندگــی موهبــت و هدیه خداوند به ما انسانها است و نحوه زندگی کردن ما هدیه ما به خداوند است. رگه های گنج معدن طلای زندگی ما را باورهای ما کشف می کنند و اندیشه های تلاش آفرین ما آنها را استخراج می کنند.برای انجام هر کاری منتـظــر هیــچ کـــس نمانیم، خود اقدام کنیم و خود بیافرینیم...

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.

به آنها گفت: "من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم."

آنها گفتند: "ما باهم داخل خانه نمی شویم."

زن با تعجب پرسید: "چرا؟"

یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: "نام او ثروت است." و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: "نام او موفقیت است و نام من عشق است حال انتخاب کنید کدام یک از ما وارد خانه شما شویم؟"

زن به داخل خانه برگشت و ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد.

شوهر گفت: "چه خوب ثروت را دعوت می کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود."

ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: "چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟"

عروس خانه که سخنان آنها را می شنید پیشنهاد کرد: "بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود."

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت :" کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست."

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند .

زن با تعجب پرسید: "شما دیگر چرا می آیید؟"

پیرمردها با هم گفتند: "اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست."

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
   

هفت نصيحت مولانا

 

• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

• اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)

• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

• اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

هر که خوبی کرد زجرش میدهند

هر که زشتی کرد اجرش میدهند

باستان کاران تبانی کرده اند

عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلی از بوزینگان آدم شدند

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 

به جرم بی گناهی به مرگ محکومم چشمهایم حکایت از صداقتم دارند تا لحظه مرگم چیزی باقی نمانده سالهاست که کفتارها و زالو ها به دورم حلقه زده اند منتظرند منتظر مرگم آری مرگ می ترسم آری می ترسم ترسم از آن است که از مرگ هم محروم شوم و به زندگی در میان کفتارها محکوم و چه سخت است زندگی میان کفتارها ای کاش هرگز خاکی نبود تا انسان آفریده شود ای کاش کشتی نوح هرگز به ساحل نمی رسید ای کاش ابراهیم اسماعیل را قربانی می کرد و ای کاش زنده به گور کردن ها ادامه داشت تازه فهمیده ام آری تازه فهمیده ام که چرا شیطان سجده نکرد


 
 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:

 

 او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.

 او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.

 او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

روزی روزگاری جزیره‌ای بود که در آن تمامی احساس‌ها با هم زندگی می‌کردند: شادی، غم، دانایی و بسیاری دیگر از جمله عشق. یک روز به احساسات ساکن جزیره اطلاع دادند که جزیره درحال غرق شدن می‌باشد همگی با عجله قایقی تهیه کردند و جزیره را ترک کردند بجز عشق...

عشق تنها موجودی بود که همچنان در جزیره باقی ماند او می‌خواست تا آخرین لحظه ممکن در جزیره بماند. ثروت با قایق پرشکوهش ازکنارعشق گذشت، عشق گفت: «ممکن است مرا نیز با خود ببری؟» ثروت پاسخ داد: «نه قایق من پر است از طلا و نقره جایی برای تو نیست.»

عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایق مجللش از آنجا رد می‌شد بخواهد او را با خود ببرد: «غرور، لطفا کمکم کن.» غرور پاسخ داد:« من نمی‌توانم کمکت کنم تو سرا پا خیس هستی و ممکن است قایقم را خراب کنی.»

غم نیز داشت از آنجا می‌گذشت عشق به او گفت: «غم بگذار همسفرت باشم. اما وی پاسخ داد: اوه عشق! من بسیار غمگینم و فقط به تنهایی‌ نیاز دارم.»

شادی نیز آنچنان شاد و سر حال از کنار او رد شد که حتی صدای عشق را نشنید.

ناگهان صدایی آمد: «عشق بیا من تو را با خود خواهم برد. او بسیار مسن، ملکوتی و سراپا شور و شادی بود. عشق حتی فراموش کرد از او بپرسد کجا می‌روند؟ هنگامی که به خشکی رسیدند وی عشق را ترک کرد و به سرزمین خویش بازگشت. عشق چه قدر خود را مدیون لطف او می‌دانست! عشق از دانایی پیر آن دیار پرسید: «او که بود که مرا یاری کرد؟» وی پاسخ داد:« زمان.» ــ زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟ دانایی لبخند عاقلانه‌‌ای زد و پاسخ داد: «زیرا فقط زمان قادر به فهم ارزش عشق می‌باشد.»

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
                     

 

زرتشت بیا که با تو امید آید

آید شب نیز صدای پای خورشید

تاریخ گر دوباره تکرار شود

آید عالم به طواف تخت جمشید

 

 

نوروز بر همگان مبارک باد

 

                                 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
   

جلسه محاکمه عشق بود . قاضی (عقل)  عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز کرده بود ( یعنی فراموشی )

قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز اّرزوی دیدن او را داشتی ؟

ای گوش مگر تو نبودی که در اّرزوی شنیدن صدایش بودی؟

آهای دست مگر اّرزوی تو دادن دست عهد و پیمان با او نبود ؟

و تو ای پا چه فرسنگها که نپیمودی به خاطر او ؟ باز هم مخالف هستید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند! ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟

قلب نالید که: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 


این پست مخصوص معرفی یه دوست وبلاگ نویسم هست که شعرهای وبلاگش حرف نداره .

اگه باورتون نمیشه خودتون برین ببینین 

 

           http://law-die.persianblog.com

 

این شعر هم یکی از او ن شعرهاست. من که خیلی خوشم اومد. دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.

 

 

تو خـــــود فروشــــــی ٬ تو تـــــــــن فروشــــــــی                                            

با همــــــه هستی و  ولـــــــی خونــــه به دوشــــــی

همه پرده های پاکیتـــــــــو تو خـــــــوب دریـــــــدی                                

 وقـــــــــــت انجام کثافت کاریات ٬ خــــــــدا ندیـــــــدی

تو همون خود فــــــــروش دوره گرد هــــــر محلــــی                     

 عرضه میکنی تنت رو بــــــــه همه گرگای وحشــــــی

تویی که تو اوج شهوت تن میدی به هر گناهــــــی         

ببین از خودت چی مونده به جز این همه سیاهـــــی

تو که ارزون می فروشی خودت و به دست هر کـی  

فکر آخرش تـــــــو نیستی ٬ ای که فردا زیر خاکـــــــی

با تیریپ عشق ٬ تو اول طعمتــــو به چنگ میــــاری    

وقتی خوب سواری دادش میری و تنهاش میــــــذاری

دیگه دستت پیشم رو شد ٬ گنده کار تو در اومــــــد    

این بار هم دروغ میگفتی ٬ شب شادیت به سر اومد

دیگه خام تو نمی شم ٬ تو یه هرزه خود فروشــــی  

می میـــــــــری اگه یه روز لبــاس از دروغ نپوشـــــــی

یه بار از بالا تا پایین خودتـــو قشنگ نگـــــــاه کـــــن       

دیدی که هیچی نداری ٬ حالا باز تو هی گنـــــــاه کـن

تیکه گوشت و استخوانی ٬ شب و روز با این و اونی     

تو هوس بازی و خود خواه تا ابد همین می مونـــــــی


 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

ایرانی سنت ایرانی را جشن بگیر

 

تا مهرگان داریم به ولنتاین نیاز نداریم

 

۲۹ بهمن روز عشق روزسپندار مذگان شادباد

 

 

 

مدت زیادی از ازدواجشان می گذشت و طبق معمول ٬ زندگی فراز و نشیب های خاص خود را داشت . یک روز ٬ زن که از ساعات کاری زیاد شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی شوهرش شد.

مرد پس از يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي در دست به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هر آن چه را كه باعث آزارشان مي شود بنويسند و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر كنند.

زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اين كه سر خود را بلند كند، شروع كرد به نوشتن. مرد نيز پس از نگاهي عميق و طولاني به همسر، نوشتن را آغاز كرد.

يك ربع بعد با نگاهي به يكديگر كاغذها را رد و بدل كردند.

مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايت خيره ماند، اما زن با ديـــدن

كاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ را پاره كرد. شوهرش

در هردو صفحه اين جمله را تكرار كرده بود:

 

دوستت دارم عزيزم.

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 
ایرانی باشیم!!
 
 
 
  چند سالي ست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
 
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
 
 جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
 
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت  هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
 
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.
 
 
شايد هنوز ديرنشده باشدكه روزعشق را
 
 
 از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن
 
 
(سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل
 
 
كنيم.
 
 
 
 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

روزگاریست همه عرض بدن میخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند

 

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

 

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

 

خوب طبیعیست که یک روزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
  خصوصیات پسرهای ایرونی:

۱- پسر خوشگلتر از خودشونو نمی تونن ببینن

۲- هر روزی که باهاشون آشنا بشی ۳روز بعدش (به طور اتفاقی ) تولدشون هست

۳- دوست ندارند جلوی ویترین مغازه ها بایستند که خدای نکرده دوست دخترشون از یه چیزی خوشش بیاد و اونا مجبور بشن دلاراشونو خرج کنن

۴- روز تولد دوست دخترشون یا رفتن مسافرت یا مأموریت هستن

۵- خالی بندن بعدهم فکر می کنن هیچ کس نمی فهمه دارن خالی می بندن

۶- هر وقت دیر می کنن به جون مامانشون توی ترافیک بودن

۷- اگه راجع به سربازی ودانشگاه باهاشون حرف بزنی تب ۴۰ درجه میکنن

۸- همشون یا دوست دخترشون مرده یا بهشون خیانت کرده

 

 

خصوصیات دخترهای ایرانی وقتی برای اولین بار باهاشون چت می کنی:

۱- اگر تو پی ام بدی بالاخره بعد از ۴۰بار سلام و های و... جوابتو میدن

۲- بعدش اول از همه با پیام اصل مواجه میشی

۳- اونوقت اگه در حد تیم ملی ازت خوشش بیاد ادامه میده

۴- حالا تو ازش اصل می پرسی و همیشه این دخترها ۱سال از تو کوچکترن(باورت نمیشه امتحان کن)

 

ازش درباره خودش می پرسی

 

۵- همیشه زیباترین دختر دنیاست

۶- خیلی هم باهوشن(تیز هوشم هستن)

۷- به قول خودشون تیریپ باز هم هستند

۸- راستی یادم رفت خیلی هم با مزه هستن(ولی یه بار بهشون نگی!!!)

 

حالا درباره خصوصیات ظاهری می پرسی و می فهمی:

 

۹- همشون قد بلند هستند(اونوقت وقتی ازشون قدشونو می پرسی ۹۰٪ پایین ۱۶۰ هستند)

۱۰ - یه بار دیگه تأکید کنم خیلی زیبا هستند(اینو گفتم که اگه بهت نگفت خودت بدونی)

 

در اینجاست که شما پی می برید به راستی با یک فرشته طرف هستید و از اونجایی که شما فرشته نیستید به طور کلی بی خیال میشید

 

نتیجه اخلاقی: همه خانومها فرشته هستند(در هنگام چت)

 

(در نظر سنجی زیر شرکت کنید وجواب بدید با تشکر

اگر دختر یا پسری که بهش علاقه دارین بهتون جواب رد بده چکار می کنین یا بهش چی میگین؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

       يكي از مشهورترين و اسرارآميزترين آهنگسازان تاريخ، در سن ۵۷ سالگي درگذشت و رازي بزرگ را با خود به جهان ديگر برد. پس از مرگ وي نامه‌اي عاشقانه توسط دوستش در وسايل او پيدا شد. اين نامه خطاب به زني ناشنــاس نوشته شده‌است كه بتهــــوون او را تنهــا بــا لقب « محبـــــــوب ابدي»  خطاب کرده است.

شاید جهانیان هرگز نتوانند این زن اسرارآمیز را بشناسند یا موقعیت و شرایط رابطه عاشقانه بتهوون و او را دریابند.

 

نامه بتهوون تنها چیزی است که از عشق نافرجام او به جا مانده است. عشقی که به اندازه موسیقی‌اش پراحساس بوده، همان موسیقی عمیقی که بتهــــوون را پرآوازه کرد. آثاری مانند « سونات شماره 14 يا مهتـــــاب»،  « سونات شماره 8 يا پاتتيك» ، « سونات شماره 23 يا آپاسيوناتا» علاوه بر بسياري از سمفوني‌ها، دوئت‌ها، اورتورها و كوارتت‌هاي قدرتمند و پرمايه‌اش، بوضوح داستان غم‌انگيز رابطه‌اي پاك و نافرجام را نشان مي‌دهند كه هيچگاه آشكار نشد.

 

نامه عاشقانه معروف وي :

 

       "فرشته من، تمام هستي و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند كلمه، آن‌هم با مداد برايم نوشته‌بودي كه تا قبل از فردا وضعيت جا و مكان تو مشخص نمي‌شود. چه اتلاف وقت بيهوده‌اي! چرا بايد اين غم و اندوه عميق وجود داشته‌باشد؟ آيا عشق ما نمي‌تواند بدون اينكه قرباني بگيرد ادامه‌ پيدا‌كند؟ بدون اينكه همه چيزمان را بگيرد؟ آيا مي‌تواني اين وضع را عوض كني ــ اينكه من تماماً به تو تعلق ندارم و تو هم نمي‌تواني تمام و كمال، از آنِ من باشي؟
چه شگفت‌انگيز است! به زيبايي طبيعت كه همان عشق راستين است بنگر تا به آرامش برسي، عشق هست و نيست تو را طلب مي‌كند و به راستي حق با اوست. حكايت عشق من و تو نيز از اين قرار است. اگر به وصال كامل برسيم ديگر از عذاب فراق، آزرده نخواهيم‌شد.
بگذار براي لحظه‌اي از دنيا و ما فيها رهاشده و به خودمان بپردازيم، بي‌گمان يكديگر را خواهيم‌ديد. از اين گذشته نمي‌توانم آنچه را در اين چند روز در مورد زندگي‌ام بدان پي‌برده‌ام در نامه برايت بنويسم. اگر در كنارم بودي، هيچگاه چنين افكاري به سراغم نمي‌آمد. حرف‌هاي بسياري در دل دارم كه بايد به تو بگويم.
آه! لحظه‌هايي هست كه حس مي‌كنم سخن گفتن كافي نيست.
شاد باش ــ اي تنها گنج واقعي من، بمان ــ اي همه هستي من!
بدون شك خدايان، آرامشي به ما ارزاني خواهند داشت كه بهترين هديه است"

ارادتمند تو، لودويگ
6 جولاي     1806

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

 

خدا را شکر که تمام شب صدای خر خر شوهرم را می شنوم. این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

 

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

 

خدا را شکر که مالیات می پردازم. این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.

 

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

 

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

 

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم.

 

خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

 

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توان شنیدن دارم.

 

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

 

خدا را شکر که هر روز صبح  باید با زنگ ساعت بیدار  شوم . این یعنی من هنوز زنده ام.

 

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

 

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

 

خدا را شکر ... خدا را شکر ... خدا را شکر

 

خدا را شکر که امروز خبر سلامتی یکی از دوستانم را شنیدم

برای شفای همه بیماران دعا کنید

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

يكي بود يكي نبود ، اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم ، يكي داشت يكي نداشت ، اون كه داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم ، يكي خواست يكي نخواست ، اون كه خواست بره تو بودي اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم ، يكي گفت يكي نگفت ، اون كه گفت تو بودي اون كه دوستت دارم رو جز تو به هيچكي نگفت من بودم ، يكي رفت يكي نرفت ، اون كه رفت تو بودي..........؟!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
 

امروز او روز مرگ من است ... روز مرگ احساساتم ... مرگ عاطفه هایم

امروز او می رود و مرا با یک دنیا غم جا می گذارد

فکر اینکه چگونه بی او سر کنم دیوانه ام می کند

او می رود بی آنکه بداند به حد پرستش دوستش می داشتم

آه ... زمانه آخرین بازیت را با من کردی وتنها دلخوشیم را از من گرفتی

ولی هر که نداند تو که می دانی او حق من است

چرا که او هدیه ای بود که خدا برای من فرستاده بود

پس چرا تنها مایه زندگیم را از من گرفتی ... چرا ...؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
              
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
  ای عاشق در انتظار چه نشسته ای ؟

                                      در انتظار بادهای پاییزی؟

   بارانهای بهاری؟

                     برگهای زرد؟

                                                           و یا شکوفه های ارغوانی

 

 

                                                       در انتظار کدامی؟

 

انتظار بیهوده است

                          پنجره را باز کن

                                            جدال را بشکن

                                                              غبار را بشوی

                                                                                و خاطره ها را به خاطره ها بسپار

 

                                                   تا پایان ... پایانها مانده است

 

                                                       این است زندگی

                                            این اسـت روزگار

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
               
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
     بیـــــا... گنــــــاه ندارد بهــم نــــــــگاه کنیـــــــــم

   و تازه ... داشتـــه باشد بیـــــا گنــــاه کنیــــــــم

                                                                          نـــگاه و بوســه و لبخنـــد اگر گنــــاه بــــــود

                                                                          بیـــــا که نامه اعمال خود سیــاه کنیـــــــــم

   بیـــــا به نیـم نگاهــــی و خنــــده ای و لبـــــــی

   تمـــام آخـــــرت خویــــش را تبـــــــاه کنیـــــــــم

                                                                         نـــــگاه ... نقطه آغاز عاشقیســت... بیــــــــا

                                                                         که شاید از سر این نقطه عـزم راه کنیــــــــم

   سپــس بـساط قـــــرار و گــــل و مـحبـــــــت را

   بـــــدست یکـــــدگر ایـن بـار روبـــــراه کنیـــــــم

                                                                       به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیــم

                                                                       و بار کوه غم از شــور وعشــق کاه کنیـــــــــم

   و زنده زنده در آغــــــوش هم کبـــاب شویــــــم

   و هر چه خنده ... به فرهنگ مرده خواه کنیـــم

                                                                       اگر بخاطــــر هــم عـــاشقانــــه بـرخــیزیــــــم

                                                                       نمی رسیم به جایی که اشتبــــــاه کنیـــــــم

   برای سر خوشی لحظه هات هم که شده ست

   بیــــا ... گنـــــــاه ندارد به هم نـــــــگاه کنیـــــم

 

(لاله ایرانی)

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
                               

                          میلاد حضرت مسیح

 

                    پیامبر صلح و دوستی

 

                    بر همه دوستان خوبم

 

                              مبارک باد

 

                                          

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
  مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسیدند .....

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید : چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت نباید درد  و رنجی وجود داشت. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده . ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد......

و به آرایشگر گفت: می دانی چیست ... به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم . من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر: نه بابا آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری گفت: نکته همین است! خدا هم وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
   

اگر پول داشته باشد ................................................ بر عشق زن حکومت کند

اگر صاحب مقام باشد ............................................. زن را فریفته خود سازد

اگر صاحب جمال باشد ............................................ دل زن را بلرزاند

اگر مالک جواهرات باشد .......................................... هوش زن را برباید

اگر ماشین آخرین سیستم داشته باشد ..................... قلب او را تسخیر کند

و اگر فاقد عقل باشد .............................................. با زن ازدواج کند

                  

                      (این نوشته فقط یک طنز است نه خانمها جدی بگیرند نه آقایان)

 

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
  روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريایي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند.  
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
  يه روزی عشق و ديوونگی و محبت و فضولی داشتن قايم موشک بازی ميکردن تا نوبت به ديوونگی رسيد ديونگی همه‌رو پيدا کرد اما هرچه گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته‌ي گل سرخ قايم شده و ديوونگی رو خبر کرد و ديوونگی يک خار بزرگ برداشت و در بوته‌ي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش کور شده است و ديوونگی که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهی کند و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغه کسی ميره چون کوره بدي های معشوقش رو نميبينه و ديوونگی هم هميشه در کنارشه  
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
   
  از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد. قصه عشقی شیرین که از دریا کهن سالتر است. حقیقتی ساده از عشقی که او برایم به ارمغان آورد.

از کجا آغاز کنم... و او همانند بارانی تابستانی که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیدا کرد و زندگیم را درخشان ساخت.

او به دنیای خالی من مفهوم بخشید... او قلب مرا لبریز می کند... او دل مرا از عشقی والا و بی کران سرشار می سازد آن گونه که هر کجا بروم هرگز تنها نخواهم بود... با وجود او چه کسی می تواند تنها باشد؟

راستی این عشق تا چه هنگام دوام خواهد یافت؟ آیا می توان عمر عشق را با مبنای روز و ساعت سنجید؟

اکنون جوابی ندارم اما همین قدر قادرم بگویم که به او نیاز دارم... او قلب مرا لبریز می کند...

 
 
 |    نوشته شده توسط قاصدک
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور